تبلیغات
حرف های پشت سکوت
هوس کیک کردم، کیک داغ. کیک می‌پزم.
بدون پیمانه، حدسی، دل‌بخواهی، بی‌معیار
در تابه، نه در قالب نه در فر
منتظرم بپزد، عجله دارم نوبت آرایشگاه دارم
تمام گریز من از آداب لاجرم همین‌قدر است.
کیک را داغ می‌خورم زبانم می‌سوزد. عجله دارم. انگشترم را از انگشت دست چپ بیرون می‌آورم و به انگشت دست راست می‌کنم. نمی‌خواهم کنجکاوی دختر را برانگیزانم که حواسش به همه چیز هست. نمی‌خواهم توضیح دهم که به نظرم انگشتر به انگشت چپ قشنگ‌تر است. چه مجرد باشی چه نباشی. که برای قشنگی در انگشت چپ می‌کنم که نه متعهدم به کسی و نه دلبستگی دارم. فقط برای آنکه انگشتر به دور انگشت دست چپم جلوه دیگری دارد. یک دل‌خواستن کودکانه هست.
من آدم آداب لاجرم هستم، آدم سلام، تعارف، قربانت بروم و خواهش می‌کنم. آدم عذرخواهی و تشکر بی‌دلیل و بادلیل. آدم خانم فلان و آقای فلان. آدم شما، نه تو.
من آدم اصل و اصول و قوانین و مقرراتم. آدم خط عابرپیاده و سرعت مجاز. آدم عذاب وجدان مدام و گونه‌های سرخ و گرمای شرم.
من آدم نه گفتن نیستم، آدم "بی خیال" ، "یک کاری می‌کنم" نیستم. من آدم گریز، عصیان نیستم. نبودم.
من آدم حد مجازم، آن ور خطوط قرمز، نه حتی، حوالی‌اش.
من آدم "چه کنم؟" و "چه می‌شود؟" هستم. آدم اگر و اما. آدم حساب و محاسبه. آدم دودوتا چهارتا. آدم منطق.
خوب زندگی برای آدم‌های مثل من نیست. ذات زندگی گریز، عصیان است. زندگی غیرقابل پیش‌بینی است. بر اصول و قاعده نیست. منتظر آدمی مثل من نمی‌ماند. پیش از آنکه بخواهم از من می‌گذرد.
زندگی  بی‌منطق است. زندگی یک عصیان مدام است. برای همین زندگی است. پویا است. جوان است.
من راکدم، پیرم.
دیگر از این همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام*

* : سید علی صالحی


شنبه 28 آذر 1388 ; 15:12 - زر
می‌گوید ساعت 6 اینجا باشید. ما هم سرخوشانه و خجسته‌دل یک ربع به شش می‌رسیم و فکر می‌کنیم یک ربع زودتر دکتر را زیارت می‌کنیم. اما خانم منشی محترم تقریبا به بیست نفر گفته بود که ساعت شش آنجا باشند.
خوب ما هرچه مجله پزشکی بود را زیرورو کردیم،‌ انگشت‌هایمان را شمردیم، محتویات کیف و جیبمان را چک کردیم، فوتبال، مسافران، نصف دل‌نوازان را هم تماشا نمودیم، راه رفتیم، غر زدیم، با بیمارهای دیگر حرف زدیم تا بالاخره ساعت 9 موفق شدیم دکتر را زیارت کنیم. ساعت 4:15 از خانه رفتیم و یازده به صورت هلاکی برگشتیم.
آخر عزیز جان اگر قرار بود این بیمارها به صورت سک‌سک گونه‌ای فقط بروند بگویند سلام آقای دکتر و بیایند بیرون هم یک ساعت طول می‌کشید.
در جواب غرهای ما می‌گویند: ما ساعت دقیق را اعلام نمی‌کنیم، حدود را می‌گوییم، آخر ساعت 9 کجا حدود ساعت 6 است؟
موقع برگشت راننده دو مسافر دیگر را سوار کرد که یکی اول آستانه و دیگری کنار حرم پیاده می‌شد، آن یکی را که اول آستانه پیاده کرد، از کوچه فرعی رفت تا به قول خودش از پشت حرم بیرون بیاید به اعتبار اینکه بابابزرگ نیم‌خوابی که در سکوت مقدسی فرو رفته، راه را نشان بدهد. هی از این کوچه رفت آن کوچه، پیچید چپ، دور زد، رفت راست، بدون اینکه بابابزرگ حتی سرش را به نشانه تایید تکان دهد. آخر هم رسید به خیابان از بابابزرگ می‌پرسد کجا رسیدیم؟ می‌گوید: خیابان!
راننده می‌رود چپ خوب به جای اینکه پشت حرم دربیاید یک جایی ابتدای آستانه بیرون آمده بود.





یکشنبه 24 آبان 1388 ; 09:57 - زر
زندگی سخت است، آنقدر گاهی سخت است که اشکم را در‌می‌آورد، مقایسه نمی‌کنم زندگی‌ام را با دیگران چون هیچ‌گاه دو زندگی آنقدر شبیه و نزدیک نیست و شرایط آدم‌ها آنقدر یکسان نمی‌شود که قابل مقایسه شوند که بگویم کدام بهتر است و کدام بدتر.
مرا به دیگران چه کار؟
زندگی برای من است که سخت می‌شود، شاید این سختی برای دیگران معنا نداشته باشد یا کوچک باشد؛ اما برای من سخت است.
همانجور که گاهی فوق‌العاده هست. وقت‌هایی هست که زندگی، زندگی است.
وقت‌هایی که با مامان حرف می‌زنم، وقت‌هایی که به من می‌گوید جانم، وقت‌هایی که بابا به من می‌گوید زَک (یعنی بچه)، وقت‌هایی که با خواهرم از هزار چیز و هیچ‌چیز حرف می‌زنیم و می‌خندیم، وقت‌هایی که برادر کوچکتر حامی‌ام می‌شود، وقت‌هایی که دوست‌جون بغلم می‌کند، وقت‌هایی که آدمی باعث می‌شود من  ازحس رضایت سرشار شوم و لبخند بزنم، وقت‌هایی که باد می‌آید، وقت‌هایی که نور می‌تابد، وقت‌هایی که عطرها مرا به رقص وامی‌دارند، وقت‌هایی که کیک‌هایم خوب می‌شوند، وقت‌هایی که کادو می‌خرم، وقت‌هایی که بوی نان تازه مرا تا بی‌نهایت شادی می‌برد، وقت‌هایی که برای بچه‌ای دست تکان می‌دهم و او می‌خندد،وقت‌هایی که خدا نزدیک است آنقدر نزدیک که که دیگر هیچ‌چیز مرا نمی‌ترساند.




جمعه 8 آبان 1388 ; 00:10 - زر